سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکه است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
ای بابا ! بس کن دیگه ..
نگاه کن ! به دور و برت نگاه کن !
آدم ها در رفت و آمدن .. اما تو نیستی !
تو ، تو دنیای خودت غرق شدی !
چشمات رو روی حقایق زندگیت بستی ..
آره ! زندگی ..
چیزی که تو ازش فرار می کنی ..
چیزی که با حرفات ، با کارات به خودت می قبولونی که از بین رفته .. تموم شده !
چرا ؟
از خودت پرسیدی چرا مرگ ؟ چرا خاک ..
اصلا می دونی دنبال چی می گردی ؟
کجایی و واسه چی هستی ؟
می دونی زندگی با کدوم فعل صرف می شه ؟
چرا دختری از جنس مرگ ؟؟!
ثانیه ها می گذره ..
دقیقه ها .. ساعت ها و روزها ..
همین طور ماه ها و سال ها ..
کسی نمی تونه جلوی چرخش زمین رو بگیره ..
کسی نمی تونه جلوی تابش خورشید رو بگیره ..
پس تو هم بلند شو !
نذار دست تقدیر جلوی حرکت تو رو بگیره ..
برو ..
مهم نیست کجای راهی !
مهم اینه که بلند شدی ..
باید ها و نباید ها رو باور کن !
خودت رو باور کن !
تو زنده ای ..
و محکوم به زندگی ..
پس سعی نکن بر خلاف جریان زندگی شنا کنی !
و سعی نکن توقف کنی ..
زندگی می گذره !
تو هم باید از بدی هاش بگذری ..
هرچه بود ، همین بود . دیربازی ست مرده ای بی تابوت در خاطراتم دفن شده ..
این منم !!
دختری از جنس زندگی !!!
متولد امروز و دیروز و فرداهای بی صدا ..
و این پایانی ست بر آغازی دیگر ..
سلام . نمی دونم الان کجا هستین اما می دونم دیگه من نیستم .. مامان چرا گریه می کنی ؟ این همه سیاه پوش واسه چی این جان ؟ مگه آدم توی جشن تولد دخترش گریه می کنه ؟ مامان نمی دونی چه حسی دارم .. سبک شدم ! دیگه سنگینی زندگی رو حس نمی کنم . فقط می خوام بخوابم .. یادته هربار از مرگ می گفتم چه قدر من رو دعوا می کردی ؟ چه قدر دوست داشتم قبل از همه برم .. دوست نداشتم برای کسی گریه کنم ! دوست نداشتم برای کسی سیاه بپوشم ! بابا یادته ؟ هیچ وقت نبودی تا بهت تکیه کنم .. تا برات ناز کنم .. حتی نفهمیدی کی بزرگ شدم ! محسن یادته ؟ چه قدر با هم دعوا می کردیم ! یادته یه دفه می خواستم دیه ی کتک هایی که زدی رو بگیرم .. یادته چه قدر بالا و پایین می پریدم تا یه پس گردنی بزنم اما کلی پس گردنی می خوردم !! آخرش هم به مامان شکایتت رو می کردم تا شاید از اون کتک بخوری ! زهره جون یادته وقتی می خواستی به یوسف شیر بدی چه قدر اذیتت می کردم و دست آخر به خاطر جیغ های یوسف ولت می کردم ! علی آقا یادتونه چه قدر با هم کل کل می کردیم . به من می گفتین تنها یه پسر افغانیه کوره کچل حاضر میشه منو بگیره ..فهیمه خانم یادته بهت می گفتم مامان گردالو .. یادته چه خواهر شوهر بازی هایی واست در آوردم که همه فکر می کردن خواهرتم ! مهدی و یوسف من ! چه قدر که شماهارو اذیت کردم .. بهتون می گفتم پت و مت ! چه خاله ای بودم .. اسطوره ی بدآموزی.. از همون بچگی باهاتون می رقصیدم .. یادته مهدی هربار می اومدی خونمون می گفتی : خاله بیا بترکونیم ! با این که چهار سال بیشتر نداشتی ..یوسف یادته به بهانه ی آدامس چه قدر ازت لب گرفتم ! با این که فقط یک سالت بود ..مطهره .. فاطمه ! چه دعواهای بچه گانه ای که با هم نکردیم .. اما بهترین لحظه هام با شما بودم .. چه قدر پسرا رو اسکول کردیم و تیغ شون زدیم .. چه سوژه خنده هایی بودن .. سال سوم یادتونه .. اون کمده .. یادتونه سر این که وسط بشینم چه قدر بحث کردم و از آخر از همون بالا با کله اومدم پایین .. چه قدر که خندیدیم .. منم بین گریه و خنده گیر کرده بودم ! اون اردویی که من رو نبردن .. یادتونه چه قدر گریه و التماس کردیم .. وای که چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم ..صادق یادته ؟ چه خاطراتی با هم داشتیم .. اون روزی که دوتایی کوچه هارو متر می کردیم یادته ؟ اون گلی که ازت نگرفتم .. اون نامه ای که هیچ وقت جرات نکردم بهت بدم .. قول و قرارامون .. شادی هامون .. خنده هامون .. دعواهامون ..استاد و شاگرد بودنامون ..
محدثه .. لیلا .. اون یکی محدثه .. اعظم ..میلاد ..علی .. آرمین ..جواد ..
حتی تو این دنیای مجازی .. علیرضا ! یه نوع داداش مجازی !! یادته هیچ وقت بهت داداش نگفتم .. چون این رابطه هام مجازیه !! اما حرفات شیرین بود .. حتی قسمتی از زنده بودنم رو مدیون توام ! بهم یاد دادی اگه غمی دارم لازم نیست فریاد بزنم .. توی دلم هم که باشه ، خودش صدامو می شنوه !! خود اوس کریم رو می گم ! و مینو جونم !! اون بود که بهم فهموند زندگی می گذره .. چه بخوام،جه نخوام !!
حالا می فهمم این دنیای مجازی اون قدرا هم که بقیه فکر می کنن بد نیست !!
حالا همه هستن .. چه خوبا چه بدا !خاطرات سر جاشه .. آدم ها هم همین طور .. تنها چیزی که بین تون نیست منم ..عاطفه ی لجباز و یه دنده .. اخمو و عصبانی ..
نمی دونم جای خالیم حس می شه یا نه .. نمی دونم کسی هست که برام اشک بریزه یا نه .. نمی دونم کسی هست که سیاه بپوشه یا نه ..هیچی نمی دونم !
فقط می دونم پایان نزدیک است !!!
هنوز زنده ام و دلیل رفتنم رو نمی دونم ..
اما می دونم دیر یا زود باید برم ..
توی زندگیم ، وقتی بودم و نفس می کشیدم خواسته های زیادی داشتم .. آرزوهای کوچیک و بزرگ ..
اما حالا ..
نمی خوام مثل بقیه ی آدم ها تمام وجودم رو در خاک فرو کنند و با یک سنگ قبر زندگیم رو تموم کنند . نمی خوام مرگ پایان زندگیم باشه .. می خوام باشم .. نفس بکشم .. نه در این جسم ! در اون جسمی که نیاز داره ..اون جسمی که تمام وجودش به تپیدن یک قلب چشم دوخته .. اون جسمی که نیاز داره ببینه ..
مامان و بابای عزیزم . می دونم توی زندگی اون چه که شما می خواستین نبودم .می دونم نتونستم خیلی از خواسته هاتون رو برآورده کنم . می دونم .. همه ی اینارو می دونم ! اما حالا به کمک شما نیاز دارم . تنها یه خواسته دارم .. نذارین تموم بشم .. نذارین محکوم به نابودی بشم ..به صدای قلبم گوش کنین .. اون می خواد دوباره بزنه .. می خواد با تپش هاش نغمه سرایی کنه .. بابا .. ازتون خواهش می کنم فرصت تپیدن پاره ی تن پاره ی تنتون رو ازش نگیرین.. بذارین حس زیبای با یار بودن رو دوباره تجربه کنه .. اون رو در اسارت تنم جای ندین ..
خدایا .. زندگی چه بی انتهاست ..
و این پایانی ست بر آغازی دیگر ..
" بگذارید زنده بمانم "
پ.ن : چه زود دیر می شود ! انگار همین دیروز بود که دم از مرگ می زدم .. دم از تنهایی و بی کسی .. غم و غصه و این چرت و پرتا ..اما حالا می خوام یه بار دیگه فرصت زندگی کردن رو به دست بیارم ..می خوام خودم باشم .. می خوام زنده باشم ..می خوام چشام و بیشتر باز کنم و آدما رو بهتر ببینم .. با مرگ شروع کردم .. با زندگی تموم می کنم .. این پست خداحافظی نیست ! عمر این وبلاگ هم با من تموم می شه !! حالا چه فردا .. چه پس فردا .. چه ...
پ.ن۲: روزی به عقب برمیگردم .. و به اون چه که زمانی اشکم رو در می آورد ، هر هر می خندم !
این وبلاگ هم سوژه خنده ایه واسه آینده ی خودم و بچه هام ..
( آدم باید آینده نگر باشه !
)
پ.ن مامان و بابا .. وصیت قلبم رو جدی بگیرید .. بذارید راحت پرواز کنم .. 
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
و این پایانی ست که هیچ وقت پایان نمی یابد
ع.ط ،۱۰/۶/۸۷ ، ۰۰:۵۵