تبليغاتX
† دختری از جنس مرگ †

دوباره شروع شده بود

نیشخندهای بابا و گریه های مامان ..

صدای جر و بحث شون مثل پتک توی سرش می خورد ..

باز هم راه گلوش گرفته بود و نمی تونست ..

نمی تونست حرف بزنه !

نمی تونست فریاد بزنه و بگه : تمومش کنین !

نمی تونست بگه چی می کشه !

وجودش از درون می سوخت ..

مامان بازم عقب نشسته بود

بازم بابا بین ماشین ها ویراژ می داد و از چراغ قرمزی که بی صبرانه انتظارشو می کشید بی خبر بود ! از پنجره ی ماشین به بیرون خیره شده بود .. به آدما .. انگار جواب سوالاش رو بین اون بوق و شلوغی می تونست پیدا کنه ..

چرا بابام منو دوست نداره ؟

چرا بابام ، مامانمو تنها گذاشت ؟ مگه باهاش ازدواج نکرده بود ؟ مگه من بچه شون نبودم ؟ چرا اون خانومه که بابا بهش می گفت خانومی به من می گفت من بچه ی بابام نیستم ؟ راستی چرا وقتی بچه بودم و با بابا رفته بودیم بیرون بابا یهو دستمو ول کرد ؟ واسه اون بچه کوچولوهه ؟؟ مگه من کوچولو نبودم ؟ اون پسره بابا رو صدا زد ! مگه من بابا رو صدا نمی زدم ؟ چرا مامان هنوزم بابارو دوست داره ؟

اما کسی نبود که جواب اون رو بده !! ماشین ها با سرعت عبور می کردن و آدما در رفت و آمد ..

نفهمید چی شد که چشاش سوخت ..چراغ قرمز بود .. صداش می لرزید .. نه نه !! داشت داد می زد .. مامان دستش رو گرفته بود و ولش نمی کرد ! گریه می کرد .. داد می زد و می گفت : ولم کن ! ولم کن ! می خوام برم ..

بابا بهش فحش می داد ! مامان گریه می کرد . بابا می خواست بزنش .. مامان نذاشت ؟؟؟

بین اون همه چراغ ، اون همه بوق و راننده های عصبانی بر خلاف حرکت ماشین ها می دوید ! صدای هق هقش با کوبیدن قدم هاش بر زمین در آمیخته بود ..

رسید به پیاده رو !! اینجا کجا بود ؟ چرا اینا این جوری نگاش می کردن ؟ ندیدن یه آدم بدو بدو کنه ؟؟ اونم با چشای خیس ؟؟ با چادری که از سرش افتاده !! آدما از سر راهش کنار می رفتن و اون همین طور می دوید .. بازم فرار می کرد !! قبلا از خودش .. حالا از آدمای دور و برش ..از زندگیش .. هر لحظه بر می گشت و به عقب نگاه می کرد ... دیگه نفسش بالا نمی اومد .. باید می ایستاد ! خسته بود ..

- پلیس ! زنگ بزنین پلیس ..

- چی شده دختر جون ؟

- کسی اذیتت کرده ؟

- دنبالت کردن ؟

- می خوان کاریت بکنن ؟

- از خونه فرار کردی ؟

- گم شدی ؟

- .....؟؟!!!

تو دلش به آدما خندید ..

اون ها از گریه های مامان خبر نداشتن !

ندیدن که چراغ قرمز بود ..

بابا اونو ندید ..

 حذف شد ..

دخترک وقتی برگشت مامان تنها بود ..

پ.ن : بعضی وقتا لازمه انتهای بعضی متنا نوشته باشه "to be continued" تا نویسنده به این باور برسه که واقعا این داستان ادامه دارد ..

پ.ن۲ : سر سفره ی افطارتون یادتون نره یه گوشه ای ، یه کسی هست که محتاج دستای رو به دعای شما باشه ..

پ.ن۳ : شرمنده وقت و پول ندارم خبر بدم !! بچه ها آپ کردم ( اینم خبر )

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم.. |

ای خدای مهربون ..

بابت تمامی نعمت هات ممنون !!

درسته خیلی هاشو نمی بینم و نمی فهمم !!

ولی بزرگ ترین نعمت رو به من دادی      حق زندگی

خداجونم من رو ببخش ! هر وقت یادت میفتم یه مشکلی دارم ، شرمندم ..

به تو قسم از امروز می خوام همیشه به یادت باشم و شکر نعمت هات رو بگم ..

کار سختیه ! کمکم کن ..

 

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

هر چند وقت یه بار خودم رو از خودم می خوام !!

شاید گم شده باشم ؟! 

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

 آن روز که همه به دنبال چشمان زیبا هستند ، تو به دنبال نگاه زیبا باش !

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

شاید اون چیزی که امروز دارم ،

آرزوی فردام باشه !

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

اگه می دونستم دیگران چه رنجی می کشن ، از رنج خودم آهسته تر می نالیدم !

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

دنبال شادی ها می گردم !

غم ها خودشون منو پیدا می کنن ..

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

خدا اکثر اوقات به دیدنم میاد ..

ولی قاعدتا من خونه نیستم !

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

گاهی سکوت می کنم !

شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشه  ..

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

از میان افرادی که برای دعای باران به تپه ها می رن ،

اونایی به خدا ایمان دارن که با خودشون چتر می برن !

 

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

می گفت زیر سقف خونمون نمی خوام نماز بخونم . سقفش کوتاست و آدم فکر می کنه خیلی قدش بلند شده و به خودش مغرور می شه ..

چه شیرینه آدم زیر سقف آسمون خدا نماز بخونه !

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

 

سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکه است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

ای بابا ! بس کن دیگه ..

نگاه کن ! به دور و برت نگاه کن !

آدم ها در رفت و آمدن .. اما تو نیستی !

تو ، تو دنیای خودت غرق شدی !

چشمات رو روی حقایق زندگیت بستی ..

آره ! زندگی ..

چیزی که تو ازش فرار می کنی ..

چیزی که با حرفات ، با کارات به خودت می قبولونی که از بین رفته .. تموم شده !

چرا ؟

از خودت پرسیدی چرا مرگ ؟ چرا خاک ..

اصلا می دونی دنبال چی می گردی ؟

کجایی و واسه چی هستی ؟

می دونی زندگی با کدوم فعل صرف می شه ؟

چرا دختری از جنس مرگ ؟؟!

ثانیه ها می گذره ..

دقیقه ها .. ساعت ها و روزها ..

همین طور ماه ها و سال ها ..

کسی نمی تونه جلوی چرخش زمین رو بگیره ..

کسی نمی تونه جلوی تابش خورشید رو بگیره ..

پس تو هم بلند شو !

نذار دست تقدیر جلوی حرکت تو رو بگیره ..

برو ..

مهم نیست کجای راهی !

مهم اینه که بلند شدی ..

باید ها و نباید ها رو باور کن !

خودت رو باور کن !

تو زنده ای ..

و محکوم به زندگی ..

پس سعی نکن بر خلاف جریان زندگی شنا کنی !

و سعی نکن توقف کنی ..

زندگی می گذره !

تو هم باید از بدی هاش بگذری ..

هرچه بود ، همین بود . دیربازی ست مرده ای بی تابوت در خاطراتم دفن شده ..

این منم !!

دختری از جنس زندگی !!!

متولد امروز و دیروز و فرداهای بی صدا ..

و این پایانی ست بر آغازی دیگر ..

سلام . نمی دونم الان کجا هستین اما می دونم دیگه من نیستم .. مامان چرا گریه می کنی ؟ این همه سیاه پوش واسه چی این جان ؟ مگه آدم توی جشن تولد دخترش گریه می کنه ؟ مامان نمی دونی چه حسی دارم .. سبک شدم ! دیگه سنگینی زندگی رو حس نمی کنم . فقط می خوام بخوابم .. یادته هربار از مرگ می گفتم چه قدر من رو دعوا می کردی ؟ چه قدر دوست داشتم قبل از همه برم .. دوست نداشتم برای کسی گریه کنم ! دوست نداشتم برای کسی سیاه بپوشم ! بابا یادته ؟ هیچ وقت نبودی تا بهت تکیه کنم .. تا برات ناز کنم .. حتی نفهمیدی کی بزرگ شدم ! محسن یادته ؟ چه قدر با هم دعوا می کردیم ! یادته یه دفه می خواستم دیه ی کتک هایی که زدی رو بگیرم .. یادته چه قدر بالا و پایین می پریدم تا یه پس گردنی بزنم اما کلی پس گردنی می خوردم !! آخرش هم به مامان شکایتت رو می کردم تا شاید از اون کتک بخوری ! زهره جون یادته وقتی می خواستی به یوسف شیر بدی چه قدر اذیتت می کردم و دست آخر به خاطر جیغ های یوسف ولت می کردم ! علی آقا یادتونه چه قدر با هم کل کل می کردیم . به من می گفتین تنها یه پسر افغانیه کوره کچل حاضر میشه منو بگیره ..فهیمه خانم یادته بهت می گفتم مامان گردالو .. یادته چه خواهر شوهر بازی هایی واست در آوردم که همه فکر می کردن خواهرتم ! مهدی و یوسف من ! چه قدر که شماهارو اذیت کردم .. بهتون می گفتم پت و مت ! چه خاله ای بودم .. اسطوره ی بدآموزی.. از همون بچگی باهاتون می رقصیدم .. یادته مهدی هربار می اومدی خونمون می گفتی : خاله بیا بترکونیم ! با این که چهار سال بیشتر نداشتی ..یوسف یادته به بهانه ی آدامس چه قدر ازت لب گرفتم ! با این که فقط یک سالت بود ..مطهره .. فاطمه ! چه دعواهای بچه گانه ای که با هم نکردیم .. اما بهترین لحظه هام با شما بودم .. چه قدر پسرا رو اسکول کردیم و تیغ شون زدیم .. چه سوژه خنده هایی بودن  .. سال سوم یادتونه .. اون کمده .. یادتونه سر این که وسط بشینم چه قدر بحث کردم و از آخر از همون بالا با کله اومدم پایین .. چه قدر که خندیدیم .. منم بین گریه و خنده گیر کرده بودم ! اون اردویی که من رو نبردن .. یادتونه چه قدر گریه و التماس کردیم .. وای که چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم ..صادق یادته ؟ چه خاطراتی با هم داشتیم .. اون روزی که دوتایی کوچه هارو متر می کردیم یادته ؟ اون گلی که ازت نگرفتم .. اون نامه ای که هیچ وقت جرات نکردم بهت بدم .. قول و قرارامون .. شادی هامون .. خنده هامون .. دعواهامون ..استاد و شاگرد بودنامون ..

محدثه .. لیلا .. اون یکی محدثه .. اعظم ..میلاد ..علی .. آرمین ..جواد ..

حتی تو این دنیای مجازی .. علیرضا ! یه نوع داداش مجازی !! یادته هیچ وقت بهت داداش نگفتم .. چون این رابطه هام مجازیه !! اما حرفات شیرین بود .. حتی قسمتی از زنده بودنم رو مدیون توام ! بهم یاد دادی اگه غمی دارم لازم نیست فریاد بزنم .. توی دلم هم که باشه ، خودش صدامو می شنوه !! خود اوس کریم رو می گم ! و مینو جونم !! اون بود که بهم فهموند زندگی می گذره .. چه بخوام،جه نخوام !!

حالا می فهمم این دنیای مجازی اون قدرا هم که بقیه فکر می کنن بد نیست !!

حالا همه هستن .. چه خوبا چه بدا !خاطرات سر جاشه .. آدم ها هم همین طور .. تنها چیزی که بین تون نیست منم ..عاطفه ی لجباز و یه دنده .. اخمو و عصبانی ..

نمی دونم جای خالیم حس می شه یا نه .. نمی دونم کسی هست که برام اشک بریزه یا نه .. نمی دونم کسی هست که سیاه بپوشه یا نه ..هیچی نمی دونم !

فقط می دونم پایان نزدیک است !!!

هنوز زنده ام و دلیل رفتنم رو نمی دونم ..

اما می دونم دیر یا زود باید برم ..

توی زندگیم ، وقتی بودم و نفس می کشیدم خواسته های زیادی داشتم .. آرزوهای کوچیک و بزرگ ..

اما حالا ..

نمی خوام مثل بقیه ی آدم ها تمام وجودم رو در خاک فرو کنند و با یک سنگ قبر زندگیم رو تموم کنند . نمی خوام مرگ پایان زندگیم باشه .. می خوام باشم .. نفس بکشم .. نه در این جسم ! در اون جسمی که نیاز داره ..اون جسمی که تمام وجودش به تپیدن یک قلب چشم دوخته .. اون جسمی که نیاز داره ببینه ..

مامان و بابای عزیزم . می دونم توی زندگی اون چه که شما می خواستین نبودم .می دونم نتونستم خیلی از خواسته هاتون رو برآورده کنم . می دونم .. همه ی اینارو می دونم ! اما حالا به کمک شما نیاز دارم . تنها یه خواسته دارم .. نذارین تموم بشم .. نذارین محکوم به نابودی بشم ..به صدای قلبم گوش کنین .. اون می خواد دوباره بزنه .. می خواد با تپش هاش نغمه سرایی کنه .. بابا .. ازتون خواهش می کنم فرصت تپیدن پاره ی تن پاره ی تنتون رو ازش نگیرین.. بذارین حس زیبای با یار بودن رو دوباره تجربه کنه .. اون رو در اسارت تنم جای ندین ..

خدایا .. زندگی چه بی انتهاست ..

و این پایانی ست بر آغازی دیگر ..

" بگذارید زنده بمانم "

پ.ن : چه زود دیر می شود ! انگار همین دیروز بود که دم از مرگ می زدم .. دم از تنهایی و بی کسی .. غم و غصه و این چرت و پرتا ..اما حالا می خوام یه بار دیگه فرصت زندگی کردن رو به دست بیارم ..می خوام خودم باشم .. می خوام زنده باشم ..می خوام چشام و بیشتر باز کنم و آدما رو بهتر ببینم .. با مرگ شروع کردم .. با زندگی تموم می کنم .. این پست خداحافظی نیست ! عمر این وبلاگ هم با من تموم می شه !! حالا چه فردا .. چه پس فردا .. چه ...

پ.ن۲: روزی به عقب برمیگردم .. و به اون چه که زمانی اشکم رو در می آورد ، هر هر می خندم ! این وبلاگ هم سوژه خنده ایه واسه آینده ی خودم و بچه هام .. ( آدم باید آینده نگر باشه ! )

پ.ن مامان و بابا .. وصیت قلبم رو جدی بگیرید .. بذارید راحت پرواز کنم ..

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 و این پایانی ست که هیچ وقت پایان نمی یابد

ع.ط ،۱۰/۶/۸۷ ، ۰۰:۵۵

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم.. |

 

توی سکوت اتاق دنبال چیزی می گردم ..

اما نمی دونم چی ..؟!

دستای فانوس هم از این جست و جو خسته شده..

پام به چیزی می خوره ..

می ایستم ..

یه انسان روبرومه ؟؟

انگار بیداره ..

اما داره کابوس می بینه ..

کابوس زندگی !

صدای نفس هاش حرمت سکوت رو شکسته ..

مثل فریاد می مونه ..

می شینم کنارش ..

بوی کهنگی می ده ..

گرد و غبار غم رو شونه هاشه ..

دستم و بهش نزدیک می کنم ..

اما ..

بدنش از هم می پاشه ..

تکه های حماقت و سادگیش یه طرف

تکه های بیچارگی و بدبختیش طرف دیگه ..

هر جز بدنش با هراس از هم فاصله می گیرن ..

انگار سال هاست که منتظر همچین روزی بودن ..

به اعماق وجودش نگاه می کنم ..

اما جز تاریکی و سیاهی چیزی نمی بینم ..

وجودش بوی نفرت می ده ..

انگار توی منجلاب زندگی فرو رفته ..

و هر چی تلاش می کنه بیشتر در اون غرق می شه ..

آره ..

شاید جواب سوال من همین جا باشه ..

بین این بوی پوسیدگی و این جسم بی روح ..

جایی بین زندگی و مرگ !!

شاید برای نجات از این بدبختی بی حرکت مونده ..

شاید برای رهایی از این زندگیه که اغراق به مردن می کنه ..

شاید ...

توی سکوت اتاق دنبال چیزی می گردم ..

این بار می دونم چی !!

شاید ردی از زندگی باشه ..

اما دیگه صدای نفس هاش نمیاد ..

گوش کن !

این صدای افکار سردخانه است ..

که بی صبرانه انتظار جسدی را می کشد که در مرداب اتاقم گم شده است ..

پ.ن : افسوس که باز هم زمزمه ی خون را در رگ هایم می شنوم !

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم.. |

شب روی این جاده ی بی انتها قدم می زند

سایه ها انگار از من فرار می کنند

در غبار یک زندگی شوم

در سکوت بی پناه خاک

سرد و سنگین بر فراز باد نشسته ام

هزاران روح سرگردان

در امواج تاریکی می لغزند

جسم خسته ام می دود بر آفاق زمان

در اتاقی که به اندازه ی یک تاریکی ست

به تبسم دخترکی می اندیشم که باد او را برد

بر تیرگی راه ها می نگرم

چه کسی رنگ کفن می زند بر پیکر خاموشم ؟

گورستان منتظر حضور مبهم من است

این لبان خاک است که مرا می خواند

 

A Girl Made Of Death

لیک ..

                                                      باز هم فردا در راه است

                 خورشید خرامان خرامان

                                 بر آسمان شب بوسه می زند

                                               نور وحشت می دمد بر سر تاریکی

                                                                         سایه ها را می کشد !

باز هم مهره های نازک پشتم ،

         از حس زندگی تیر می کشد ..

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم.. |

 

کاش تو بچکی با اولین زمین خوردن ، دست از راه رفتن می کشیدم

تا راه رفتن رو یاد نمی گرفتم و راهی رو نمی رفتم که هر روز انتظار تابوت رو بکشم ..

 

A Girl Made Of Death

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

 

این همه چراغ ..

به چه امیدی روشن هستن ؟

می خوان چی رو ثابت کنن ؟

تاریکی زندگی ما آدما ؟

یا گردش سایه ها ؟

یه نگا به دور و برت بنداز ..

می خوای با این روشنایی نفس بکشی ؟

چرا نمی خوای قبول کنی به تاریکی باز می گردی ..

اون هم در گورستانی که تاریکی ، زیستگاه مردگان است 

 

A Girl Made Of Death

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

 

پوسیده ..

خیلی وقته ..

شاید یک سال ..

شاید دو سال ..

شاید هم از همون لحظه ی تولد ..

به جای ساختن پیله و تبدیل شدن به پروانه ؛

ترجیح می ده تار بتنه ..

مثل یه عنکبوت ..

دور زندگیش ..

دور نفس های با تردید و نبض خیسش ..

شاید این جوری بتونه مرگ رو به دام بندازه ..

 

A Girl Made Of Death

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

 

بهش حسودیم می شه ..

با نگاش به من می خنده ..

انگار داره مسخره م می کنه ..

وقتی باهاش بازی می کردم به من نیشخند می زد ..

شاید می دونست منم یه عروسک هستم ..

برای بازی این و اون ..

اما مثل اون نتونستم به زندگی بخندم ..

اما اون به من می خنده ..

شاید صداش رو می شنوم ..

شاید داره مردنش رو به رخم می کشه ..

 

A Girl Made Of Death

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

قبول کن همه چیز امکان پذیر است

روزنامه ای که تمام صفحه هایش پیامی خوش دارد

بارانی که صبر می کند تا به خانه برسی

و حتی شعری که این بار علامت تعجب ندارد

برای شنیدن صدایی که دوستش داری همین لحظه هم بسیار دیر است

افسوس خواهی خورد ..

زمانی که صدای کسی بی احساس از آن سوی خط می گوید :

برقراری ارتباط با مشترک موردنظر مقدور نمی باشد

A Girl Made Of Death

 

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم..

        

روزگاری ست در این تنهایی

حرف سردی بر لب است

دست جادویی اشک

دربه روی من و بی صداییم می بنددA Girl Made Of Death

هرچه می زنم فریاد

او به من می خندد

گذری سرد از این فاصله ها

در نگاهم انتها معنا ندارد

پس چه شد آن روزهای کودکی ؟

           ابدیت در راه است ..

در خلوت کبود اتاقم می جویم

     جسدی سرد انتظار خاک را می کشد

               لحظه ها می گذرد

                      ثانیه ها در راهند

دستی می کشم

بر جلوه ی زمین

آسمان منتظر است

من در این تنهایی

                    گورستانی ساخته ام

که از جلوه ی شب نمایان است

            می روم سمت دعا

                    زندگی بی خبر است

     بنگر !

مانده است طرح جسد

     بر لبان این اتاق

مردابی است در این تاریکی

         مملو از زمزمه ی خاطره ها

     این سراب است یا که من بیدارم ؟

            لالایی مادر من ..

  چه شبیه پرواز قناری ست در آب

              و به آواز کلاغ

                       و به فریاد کبوتر در ماه

        و کلام ماهی در پس آیینه ها

                 روی خود خم می شوم

                               باز هم گم شده ام 

حال که خوب می نگرم

       در تابوت پنجره ام پیکری می لولد

  جسدی در خواب است

               مادرم چه بی قرار !

                           ابری می گرید

                                 و من می روم

 

تا انتهای خدا ..

پ.ن : روزگاری ست در این تنهایی می شینیم نقاشی می کشیم ! به خیال خودمون زندگی رو رنگ می کنیم ! غافل از این که زندگی سیاه و سفیدش بی انتهاست !

پ.ن۲ : نقاشی خودمه ، دست خط خودمه ، اینم سروده ی خودمه !! واسه همینه که اینقدر شادم ..

+ زير پلک خاک فرياد مي زنم:هرچه بود همين بود.ديربازي ست مرده اي بي تابوتم.. |

واقعیت کجا تازه تر بود ؟
من که مجذوب یک حجم بی درد بودم !

لیک ..

مرگ را قصه ای دانستم که در اوج دیوانگی به های و هویم رسد ..

دستانم را بر قلم روزگار گرفته ام و داستان زندگی را در خاطراتم حبس کردم ..

تا دگر کسی جرات نکند به رسم هیچ و پوچ مرا از رویای خفتن بیرون کشد ..

این منم !

دختری از جنس مرگ !!

متولد دیروز و امروز و فرداهای بی صدا ..

زاده ی کینه و نفرت ..

از وادی نفرین شدگان ..

ساکن اینجا..همین جا!!

انتهای کوچه ی زندگی ..

سمت چپ ..

ردیف آخر ..

چند خروار زیر خاک ..

و دیگر هیچ !!

هرچه بود همین بود .
دیربازی ست که مرده ای بی تابوتم ..